تبليغاتX
راه رفتن مرد مرده
سی و یکم مرداد 1387
بذرناک !

 
می فهمی از دستت خسته شدم؟
به درک ! به درک که خسته شدی ! اصلا میدونی چیه؟ منم از دست تو خسته شدم
آره ! بایدم خسته شی ! اگه خسته نمی شدی که نمی رفتی با اون مرتیکه ی [دیــــــــــد] بگردی
به تو هیچ ربطی نداره ! دهن کثیفت رو ببند. من اختیار خودم رو دارم
منم اختیار خودم رو دارم
جدی میگی؟
آره ! قبلنا که اینطوری بود اما الان رو دقیقا نمیدونم.
خوب این که خیلی بده که
آره ، خودمم فکر میکنم خیلی بده. احساس میکنم که نمیتونم برای خودم تصمیم بگیرم.
ببین میخوای پاشو برو یه چند روز شمال شاید بهتر شی
نمیدونم ، به نظر تو فایده داره؟
پس چی که فایده داره ، مثلا من همین چند وقت که حالم از قیافه ی نحس تو به هم میخورد با چیز یکی دو بار رفتم شمال ، فاز داد اساسی.
که اینطور؟ با اون مرتیکه ی [دیـــــــــــد] رفته بودی شمال که جواب تلفن منو نمیدادی
آره آقاجون اصلا حال کردم. میفهمی؟ بازم میکنم این کار رو. به تو چه ربطی داره؟
جدی به من ربط نداره؟
نه فکر نمیکنم ربط داشته باشه.
اصلا؟
اصلا
حتی یه ذره؟
حتی یه ذره
راستی تو اسمت چی بود؟
چیز
اسم من هم که میدونی دیگه چی بود !
از کجا باید بدونم؟
نمیدونم ، گفتم شاید بدونی ! اسم من چیزه !
چیز؟
بله
جدی میگین؟
بله من چیز هستم.
باورم نمیشه. شما خود آقای چیز هستین؟
بله عزیزم خودشم !
وای چه سعادتی ! میشه منو یه بوس کنین؟
برو به همون چیز بگو بیاد بوست کنه
به اون که میگم ، اما شما هم بکنین
چه کار بکنم؟
بوس
بوس چیه؟
ببینین بوس یعنی چیز
بعد اونوقت شما از کی تا حالا؟
از وقتی ایرانسل اومده
کجا اومده؟
اینجا اومده
چی چی آورده؟
نخود و کیشمیش (!)
با صدای چی؟
با صدای چیز
.
.
.
.

پ ِ ن ِ : این است یک نوع روایت تخمی؟
پ ِ ن ِ ۲ : دانلود کنید و بخوانید مقاله ای از منوچهر جمالی با نام : "چرا به آنچه تخمیست می خندیم؟"

 

 

بیست و نهم مرداد 1387
آرزوهایی که سر میبریمشان !

آقای پنیا


آقای پنیا ، من بسیار شرمسارم از این که نتوانستم برای دیدن روی ماه شما که بنا به گفته ای " A Legend Of Flamenco " هستید ، به تهران بیایم. آقای پنیا ، همان روز که خبر آمدن شما به ایران را شنیدم ، به فکر جمع کردن چمدانم افتادم ! اما امروز من خجالت زده از این همه آرزوهای برباد رفته ، برایتان می نویسم. از این که چرا این گونه شد؟ از این که چرا همیشه اینگونه میشود؟ از این که چرا همیشه دیر است؟ به هرحال آقای پنیا ، به جان عزیزتان هرگز خودم را نمی بخشم از این که بدین سان به آرزو ها و خواسته هایم پشت می کنم و آن ها را با کفش های عاج دارم لگدمال میکنم. آقای پنیا ، شما غصه نخورید ، من همیشه همین قدر سست عنصر بوده ام که هم اکنون.
آقای پنیا من بسیار شرمسارم ....



پ ِ ن ِ : اگر همیشه یک سئوال کلی و مهم در ذهن من وجود داشته باشد ، آن این است که "آیا ما زندگی میکنیم یا زندگی ما را ؟" که البته تا امروز هم جوابی برای این سئوال به یقین فلسفی خودم پیدا نکرده ام.
پ ِ ن ِ 2: عکس بالا آقای پنیاست که گرد پیری بر صورتش پاشیده شده و همچنان می نوازد.
پ ِ ن ِ 3: دوستان از این که لطف میکنید و همگی التماس میس دارید بسیار سپاسگزارم.

بیست و پنجم مرداد 1387
و ما نیز هم

و بله ! ما نیز معتاد شدیم ! و ما نیز در چنگال این خانمان سوز بیفتادیم ! اینک کار و زندگیمان شده دارو ! دارویمان نیز همین سریال Lost هست ، همون ! آره همونه ! پسر عجب چیزیه این ! مغزم هنگ کرد ،دیشب هفت قسمت پشت سر هم دیدم ! این آمریکن ها عجب مغزی می پاشن به سریالاشون.

خوب یه چیز جالب بگم ، این که شخصیت چارلی ( همون گیتاریسته ) در سریال ، تنها 60 اپیزود بازی میکنه ، در صورتی که بقیه به صورت نرمال 82 اپیزود در سریال حضور دارن. این یعنی چی؟ یعنی چارلی هوتوتو (جان؟)

پ ِ ن ِ : الان چرا من انقدر جوگیر شدم ، ها؟

بیست و یکم مرداد 1387
نشونش بده لعنتی !



مسئله ی مهم ذات خشونت نیست. این که ما با خشونت مخالفیم و ازش بیزار. در یک تعریف کلی برای تعریف واژه ی خشونت یک طرف خوب و طرف دیگر بد قرار داره و ما انتخابمون مطمئنا طرف بده . این که خشونت بده و ما که انسانهایی در طرف خوب ( یا حتی بد ) هستیم به این نتیجه رسیدیم که مسئله ی خشونت در وجود آدمی تایید نشده و تماشای اون حتی آزاردهندست ، چه برسه به انجام اون. اما اینها همه در یک تعریف کلی و خیلی سطحی قرار داره.

تویی که فیلمی مثل هاستل* رو میبینی ،  از تماشای این همه خشونت بی پرده و بی دلیل عذاب میکشی. از اینکه چرا یک فرد بی گناه رو برای تفریح و خالی کردن عقده های یک آدم پولدار از بین میبرن ، اون هم نه یکی نه دوتا بلکه بسیار بسیار. از اینکه چنین قدرتی وجود داره و از جان و بدن آدمها به عنوان ابزار کار استفاده میکنه ناراحتی ! تو از اینکه یک نفر به خاطر این که نتونسته جراح بشه و به همین دلیل حالا بدن یک آدم رو با دریل سوراخ سوراخ میکنه ناراحتی ! تو از اینکه یک نفر با شعله ی آتیش چشم یک نفر رو از کاسه در میاره رنج میبری ! اما تو از اینکه یکی انتقام این افراد رو از اون روانی عقده ای بگیره خیلی خوشحالی. حالا فرقی نمیکنه که اون روانی عقده ای در این حرکت انتقام وارانه انگشتاش قطع بشه ، گلوش بریده شه یا  آلت تناسلیش از بیخ کنده شه . به هرحال تو خیلی خوشحالی چون که اون آدم عوضی سزای کارش رو دیده . حالا از این که این سکانسها رو هم دیدی ، خیالت راحت شد.
خوب چه طور بود؟ لذت بردی؟ به نظرت حقشو گذاشتن کف دستش؟  یا اینکه خودت دوست داشتی بری حقشو بزاری کف دستش؟ اوه ! یادم رفت تو از این همه خشونت بیزاری !
میدونید ، ما با توجه به شرایط تغییر میکنیم. مثل تست حاملگی میمونه ! در یک صورت یک رنگ و در صورتی دیگر رنگی دیگر !

پ ِ ن ِ : من که لذت بردم


*:

Hostel I
Hostel II

نوزدهم مرداد 1387
OH ... My Lord

حال کردم همین الان ، همین الان یه تیغ Lord بردارم بزنم به کاسه کوزه ی رگام تا یکی یکی پاره شن و در و دیوار رو رنگ آمیزی کنن. رنگشم که تموم شد بیفتم و مثل گاوی که سرشو بریدن و داره نفس آخر رو میکشه ، چشام یواش بسته شه و برم . از اینجا برم.
همه ی این کارا رو برای این میخوام انجام بدم ، که ببینم اولین کسی که جنازه ی بی رنگم رو می بینه چه احساسی پیدا می کنه یا این که سر قبرم اون چیز بود ، آره همون ! همون رو ببینم چه کار میکنه یا مثلا اون یکی ، همون که همیشه می گفت من خیلی چیزم ، همون دیگه ، آره، میخوام ببینم اون وقتی خبرم رو بشنوه چه غلطی میکنه. میخوام ببینم اون پسره بود که موهاش جوگندمی بود ، میخوام ببینم اون تو ختمم واسه رفیقش اس ام اس خنده ناک تعریف میکنه که بعد با هم نخودی بخندن یا نه ، دوست دارم تک تک آدمایی که میشناختم رو بعد از شنیدن خبر بی رنگ شدنم ببینم که چه شکلین. اصلا به چیزشون هست یا نه ! اصلا به چیز من هست که اونا به چیزشون هست یا نه ! اصلا چیز دارن؟ اصلا به چیزم که چیز دارن یا نه ! اصلا من اینجا چه غلطی میکنم؟ اصلا من کی ام؟ اصلا اصلا یعنی چی؟

 

پ ِ ن ِ : یکی بیاد این Lord رو از رو این میز برداره !

پ ِ ن ِ 2 : معلومه دارم تبلیغ تیغ میکنم؟

نهم مرداد 1387
همش؟

یا ابوالفضل به خاطر علی اصغر تشنه ات این پول ناچیز به سوی تو می آید مرا ناامید نکن

یا قمر بنی هاشم دستم به دامانت به خاطر تشنه لب رقیه رحمی کن نگاهت را از زندگی ام برنکن

به نام خدا  یا ابوالفضل العباس به خاطر دستان قلم شده ات رحمی کن من کنیز توام.

 

همه ی اینا رو روی یه پونصد تومنی نوشته بود! فکر کن طرف پونصد تومن انداخته تو ضریح آقا ، از این همه آدم هم طلب کمک داشته !

 

پ ِ ن ِ : بیا بقیشو بگیر فرزندم ! کجا میری ؟ با تو ام هووووی

هفتم مرداد 1387

یکی بود که هنوز هم هست ، می گفت و می گوید که : سینما دیدگاه است !

به نظر من هم همینطور است. سینما زندگیست. زندگی سینماست. زندگی یعنی دیدگاه ، یعنی نظر یعنی سلیقه. یعنی انتخاب ! برنده و بازنده ای کلی ندارد. هرکس با سلیقه و انتخابش زندگی می کند. هیچ اصلی وجود ندارد و هرچه هست ، در نظر فرد معنی پیدا می کند. بد یا خوب ، زشت یا زیبا ، سیاه یا سفید و ....

فرد شاید دیگری را ( دیدگاه دیگری را ) مورد قبول نداند اما این مسئله تنها از دید فرد برخاسته و شاید از نگاه شخص دیگری موضوع کاملا متفاوت باشد.  افراد با توجه به دیدگاهشان با یکدیگر متفاوتند.  

و اثر هنری این گونه زاده میشود. جدال دو یا چند دیدگاه با یکدیگر

چهارم مرداد 1387
چند خط احساس!
من که ام؟ سالیوا،
سوپ سبزیجات،
دهان خالی؟

ته سیگار داغ، دود خوردن
حبس کردن، نگه داشتن، بیرون دادن
سبک چون خاکستر.

 

 

 

توماس الیوت می گوید : "شعر در مقام شعر فاقد اهمیت است" و من دیروز وقتی برای اولین بار چند خط بالا را خواندم ، با تمام وجودم معنای این جمله ی آقای الیوت را درک کردم!

تنها احساس است که می ماند ، بی صدا یا بی تصویر گاه با صدا یا با تصویر !!!

پ ِ ن ِ : شعر از آلن گینزبرگ

دوم مرداد 1387
که ما نخواستیم داوری !

Kafka By nemidoonam ki ki

چند شب پیش خواب دیدم که با دو دستگاه مادینه که به تازگی یافته بودمشان (چند ثانیه ای میشد انگار ) داخل شیرینی فروشیی رفته بودیم که میز و صندلی پلاستیکی سفید داشت و ملت نشسته بودند و می لمباندند ! ( شاید کافی شاپ بود اما قیافه اش به شیرینی فروشی میخورد. به هرحال خوابهای من همیشه مغشوش و لینچ گونه بوده اند ) و ما هم به اتفاق این دو بانو نشستیم سر یکی از میزهای آخر.

  ظرفی شیرینی در جلوی رویم پدید آمد که هفت هشت تا شیرینی داخلش بود و دو تا دو تا کنار هم رنگهایشان متفاوت بود و جلوی دخترها هم لیوان چایی یک بار مصرف . شیرینیی برداشتم و به سمت دهانم بردم که ناگهان چند کرم ریز را روی آن در حال آمد و شد دیدم. با یک حرکت سریع دستم را عقب برده و شیرینی دیگری برداشتم و آن هم کرمناک بود. به دخترها نشان دادم و با عصبانیت به سمت شیرینی فروش رفتم. قال کردم اما مودبانه و بنده خدا هم قال کرد و چند تا فحش نازک هم داد و گفت : " الان به صد و ده زنگ میزنم" ، من هم گفتم : " زنگ بزن بگو بیاد ببینم کی کم میاره" .

 لحظاتی بعد چند بسیجی به همراه مقادیری ریش جلویم ظاهر شده و تا آمدم سخن روا دارم یکیشان چنان در گوشم زد که نزدیک بود چشمانم به کف زمین بیفتد. نشستم به صحبت کردن با همان و توضیح دادم که چه بوده ماجرا که برداشت گفت : "هرچی دلت میخواد بگو ، اگه حق هم با تو باشه من کاری ندارم و تو رو با خودم میبرم پاسگاه". ( امیدوارم اَتنتیو شده باشید که زمان و رویدادها مانند زندگی روزمره نیست و بنده  در یک لحظه یک جا هستم و لحظه ای بعد جای دگر ) این را بگفت و بعد از اتمام سخن وی دو تـَن خانوم پلیس وارد شده و یکی از آنها پرسید : "این خانوما باهات چه نسبتی دارن؟" من هم گفتم : "دوستامن"!. همون برادری که توگوشی رو به صورت بنده نواخته بود ، اومد و زیر بغلم رو گرفت و گفت : "بیا بریم تا حالیت کنم" !

در سکانس بعد بنده در یک اتاق بیست سی متری قرار داشتم که سرد بود و متروک و سقف نسبتا کوتاهی داشت. دیوارها ترک برداشته بودند و دوده رنگشان را تغییر داده بود. یک پنکه ی قدیمی هم روشن بود و با توجه به هوا آزار می داد. [پایان خواب !]

 
برای بار چندم است که شروع کردم به خواندن محاکمه ی کافکا ! آنقدر چند صفحه ی اول ذهنم را مغشوش میکند که تا مدتها در فکر گناه آقای ک ( شخصیت اصلی کتاب ) به سر می برم. گناهی که نه تو که خواننده ای میدانی چیست و نه آقای ک ، اما محاکمه ای در کار است. جلوتر که میروی آقای ک هم جرمی که مرتکب شده برایش مهم نیست و به دنبال راه حلی برای موفقیت در محاکمه است. حالا تو ماندی و یک محاکمه که محکومش معلوم نیست به کدامین خلاف دادگاهی شده و تنها تویی که به دنبال کشف جرم هستی !

جمله ی آخر خواب ، آخرین چیزیست که یادم می آید. احساس می کنم اگر خوابم ادامه داشت و سکانس های بعد قابل رویت بود مانند عکس بالای متن میشدم ! شاید تا آخر عمر قرار بود در آن اتاق باقی بمانم !

آه که فرانتس عزیزم ، گاهی وقتها دلم میخواهد خرخره ات را با دندانهای مصنوعی پدربزرگم پاره پاره کنم !

 

پ ِ ن ِ : تمام اتفاقات این خواب در رمان کافکا موجود می باشد تنها با اندکی تصرف.

پ ِ ن ِ 2 : طرز تهیه ی مادینه ها در این متن حذف شده تا موجب رواج بی اخلاقی و بی ناموسی در جامعه ی اسلامی نباشد.