تبليغاتX
راه رفتن مرد مرده
بیست و نهم اسفند 1386
یک عشق ریده مال شده !!!

بالاخره اين تاوان رو ديدم. البته با هزار ژانگولربازي و ادااطوار در راستای تنظيم زيرنويس. جالب اينجاست که من فکر ميکردم بازيگر نقش اول مردش مارک والبرگ هست که ديدم اشتباه ميکردم.
همينطور که ميدونيد نه بنده در مود نقد فيلم هستم و نه شما در مود خوندن نقد. شما يک چيزي در مايه هاي بزن در رو و من هم يه چيزي تو مايه هاي هنگ !!!
قبل از اينکه اين فيلم رو ببينم يه سري قضاوت هايي دربارش کردم که منفي بودن و دليلش هم وجود فيلمهاي فيلمسازهاي موردعلاقم بود. اما اين فيلم رو که ديدم نظرم عوض شد و نمره خوبي بهش ميدم. در کل سينماي کارگردان فيلم : جو رايت ، اين جوري که معلومه سينماي رومانس و درام کلاسيک هست که اين رو در فيلم قبليش هم (غرور و تعصب ) نشون داده.خيلي خوب فيلم رو هدايت کرده. شايد در وهله اول اين نکات مثبت از ديد تماشاچي به کارگردان نسبت داده نشه ، اما مطمئن باشيد کسي جز کارگردان نميتونه عامل موفقیت و امتیاز فیلم باشه. از جمله اين نکات مثبت ، موسيقي فيلم ، صداگذاري و تدوين هستند. موسيقي فيلم فوق العادست. کلا فيلميه که به موسيقي خيلي ربط داره و از لحاظ هنري اگه بخوايم بهش نمره بديم موسيقي فيلم ميتونه دليل کافيي باشه براي دادن نمره خوب. آغاز فيلم برايني در حال تايپ کردن با ماشين تحريره که صداي تايپ بعد از تموم شدن تايپ برايني ادامه پيدا ميکنه و ميشه جزئي از موسيقي فيلم. اين استفاده بجا و هوشمندانه از موسيقي در قسمتهاي زيادي از فيلم به چشم میاد. مثلا قسمتي که مادر برايني که ميگرن داره تو تختخواب خوابيده و صداي موسيقي ضربي و دام دام شنيده ميشه که در نگاه اول اين ميتونه نشون دهنده ي ميگرن باشه و نماي بعدي بازي با توپ توسط پسرعمويه برايني هست که داره به ديوار ضربه ميزنه و وقتي توپ رو تو دستش ميگيره موسيقي قطع ميشه. يا جاي ديگه سربازي درباره ي ديبووسي ( موسيقي دان ) صحبت ميکنه و بعد از اينکه سرباز ميميره و ديالوگ ها تموم ميشه موسيقي موردنظر ( قطعه اي از ديبووسي ) پخش ميشه. تدوين فيلم رو من خيلي خوشم اومد. شايد بعضي ها بگن که اين جور تدوين مال فيلمهاي جنايي و پليسيه که بايد يه حس تعليق توش باشه ، اما من ميگم گورپدر همه ي اوناي که اينو ميگن ، چون کافيه ببينن استفاده از اين نوع تدوين چه کمکي به فيلم کرده. حداقلش اينه که مثل يه مترسک نميشينين و منتظر تموم شدن فيلم نيستين.
در رابطه با داستان فيلم من نظر خاصي ندارم. نميگم عالي بود اما خوب بود و درگير کننده بود. کسي که فيلم رو ميبينه نميتونه به راحتي تصميم بگيره. تصميم به اين که الان بايد چه قضاوتي بکنه و چي بگه !!!
بازيگرها هم خوب بودن اما نه عالي. کايرا نايتلي خوراک اين نقش بود و اين رو جو رايت هم فهميده و احتمالا از اين بازيگر به عنوان بازيگر اولش استفاده ميکنه تا مدتها. با اون ابروهاي کلفت و چشمهاي درشت و لبهاش خيلي شبيه به چهره هاي دهه هاي سي و چهل هست. جیمز مک اوی رو من زياد از بازيش خوشم نيومد. يه جور حس بچه گانه اي داره و راه رفتنش رو که ميبينم ياد پنگوئن ميفتم !!! دقیقا مثل حسی که وقتی آخرین پادشاه اسکاتلند رو میدیدم داشتم. برايني هم که چيز عجيبي نداشت و خيلي طبيعي و نرمال بود.
خلاصه فيلم خوبي بود و من از 10 بهش ميدم 8.5

پ ِ ن ِ : این عکس بالا رو به خاطر لباس بازیگرش گذاشتم. خیلی لباسش قیشنگ بود.

بیست و هشتم اسفند 1386
چنین گفت زمستان پرست !!!
این روان های دودزده ، گرم خانه نشین ، ته کشیده ، کپک زده ، ماتم زده ! رشک آنان چه گونه شادکامی مرا تاب تواند آورد ؟
ازین رو ، تنها یخ و زمستان و قله هایم را نشان شان می دهم. نه این را که کوه ام میان بندهای آفتاب را همه بر گرد خویش بسته است.
آنان تنها توفش ِ (غوغا) بوران های زمستانی ام را می شنوند و نه این را که من ، چون بادهای پراشتیاق و سنگین و داغ جنوب ، دریاهای گرم را نیز درمی نوردم.
بازیگوشی و نیک خواهی ِ خرمندانه ی ِ روان ام است که زمستان ها و بوران های ِ یخبندانش را پنهان نمی کند ، و نیز سرمازدگی هایش را .....

میدانید مردم ؟؟؟ ............. اگر می دانید من چه را بگویم ؟؟؟ می دانید که نمی خواهید من را بدانید؟ میدانید که من هم یکی هستم از بس بسیاران؟ به راستی من از آنانم ؟
( پرتاب دسته گل های بیلاخ توسط خوانندگان ) (!!!)

خوب ، همانطور که میدانید آن گاه که سخن بازمی ماند موسیقی آغاز میکند. میگویمتان پندی که بروید و گوش کنید نوای خنیاگری را که گویندش یوهان اشتراوس جوان* و بشنوید موسیقی اش را تا خنیاشنیده باشید. شاید دمی دیگر نباشید آخر !!!

* : این خانواده اشتراوس جد در جد موسیقیدان بودند و شاید هنوز هم هستند. اما یک پدر و پسر معروفی نامشان مایه ی افتخار است که ما اینجا موسیقی پسر را منظورمان بود : Johann Strauss II

پ ِ ن ِ : یکی این دسته گلا رو جمع کنه

بیست و ششم اسفند 1386
ان آدر گیم !!!
باز هم دعوت شديم به يک بازي.
 پنج آرزو ميکنيم که هيچ گورخري نتواند تجسم تحققش را بکند !!!

1- اي کاش ميتوانستيم سه گانه ي ديگري از کيشلوفسکي ببينيم. استاد از بس سيگار کشيد نتوانست کارش را به انجام برساند
2- اي کاش کريستوفر جانسون زنگ خانه ي ما را ميزد ميگفت : براتون بليط مخصوص آوردم (بليط کنسرت منظورش است ) ما هم ميرفتيم دم در ميديديم که فرهاد  از راه رسيده و دارد از کريس آدرس ميپرسد و ما هم سريع ميپريديم يه ماچ از فرهاد ميگرفتيم.
3- اي کاش نيچه ی بزرگ کنارمان نشسته بود ، ما يکي ميزديم تو گوشش.
4- اي کاش دفعه ي بعدي که دختر همسايمون رو ديدم ازم خواستگاري کنه.
5- اي کاش يه آرزوي درست حسابي داشتيم.
باز هم دعوت ميکنيم از خودگزیننده و توت فرنگی های نه چندان وحشی ، گندم ، حرفای خودم ، گهگاهی

بیست و ششم اسفند 1386
11- Shapes Of Black
 

آهنگ یازدهم :

در این آهنگ یه حس پارانویدی به بنده دست میده که در طی آهنگ این رو منتقل میکنم به شنونده. در آخر آهنگ گوشزد میکنه که زمان داره تموم میشه و باید عجله کرد.

دانلود آهنگ یازدهم Shapes Of Black
دانلود شعر آهنگ یازدهم به زبان اصلی

در سیاهی لباس پوشیدم ، به همراه کلاه و عصایم
پس این پایان است ، جایی که همه چیز آغاز میشود

تصاویری از سیاهی بر روی زمین
تصاویری از سیاهی پشت هر در

روشنایی انقدر به مکیدن ادامه میده (از بین میبره)
تا دیگه نوری در اینجا باقی نمی مونه
سلام به واقعیت ، خداحافظ عقل من

تصاویری از سیاهی روی تخت من
تصاویری از سیاهی اطراف سر من
اونا اینجا هستن ! سیسسسسس
صدای نفساشونو میشنوی؟ گوش کن

اونجا یه عنکبوت روی دیوار ِ
داره میخزه و به سایه ها نگاه میکنه
آیا تاریکی ، تنها حلقه اتصال بین ما و دنیای دیگر است ؟
آه ، آه ، آه ، میبنمشون آه ، آه ، آه ، احساسشون میکنم
آه ، آه ، آه ، میبنمشون آه ، آه ، آه ، احساسشون میکنم

نزدیک تر و نزدیک تر ، تصاویری انسانی ساخته شده از تاریکی
دارم یه پروانه سیاه میبینم ، داره برای زندگی میجنگه
در شعله ی آخرین شمعی که من دارم

یکیشون نزدیک شد ! میتونی احساسش کنی ؟ میتونی بشنوی؟سیسسسس

تصاویری از سیاهی روی تختم
تصاویری از سیاهی اراف سرم

تصاویری از سیاهی ، اونا میخوان شعله ی من و از بین ببرن
تصاویری از سیاهی ، اَه ، اونا دارن دیوونم میکنن

پس زمان کمی مونده ، پس نور کمی مونده ، پس زمان کمی مونده ، نور ، فوووو

9 از 10

بیست و پنجم اسفند 1386
سه پاراگراف از مغزی تهی
نمیدانم میدانید که پریود فصلی چیست یا خیر.چون خودم هم نمیدانم. از خودم در آوردم و در نزد خودم معناها دارد بسیار. یک چیزی تو مایه های افسردگی زمستانی. ما را که میبینید افسردگی گرفتیم . افسردگی از رفتن زمستان و آمدن این بهار لعنتی. هیچ جای امیدواری و آرامشی ندارد این بهار. لعنتی انگار آسمان بالای سر ما پاره شده از صبح است که طوفانیست در این شهر. ریه هایم که هیچ رگ هایم را بتکانید خاک بلند میشود. اما اگر زمستان اینجا بود نمیگذاشت با من بدبخت اینگونه برخورد کند این بهار لامصب و پیامدهایش. من حتی در سرمای زمستان سرما هم نمیخورم. اما همیشه یک هفته مانده به بهار داروخورمان به راه است. دفترچه بیمه درمانیمان عکس دوازده سالگیمان را به دکتر ها نشان میدهد.

ما دچار شده ایم. دچار دختر همسایه مان. اما او به چیزش هم نیست. هفته ای یک بار میبینیمش. دلمان میخواهد بار دیگر که چشممان به روی صورت مبارکش باز میشود بپریم یک بوسه ای از او بگیریم تا بفهمد قضیه چیست. احتمالا با یک توگوشی پایان میابد این قصه ما. اما خیلی باحال است. خیلی. چند بار به ما نگاه کرده. ما هم که نمیدانیم این چیزها را. فکر میکنیم از ما خوشش می آید. اما اگر نیاید چی ؟؟؟ اصلا چی بهش بگوییم ؟ اگر ناسزا تحویلمان بدهد چی ؟؟؟ دیگر روی دیدنش را نداریم. مشکل ما همین است که همه اش به فکر بعدش هستیم. نه خیر. باید همان تیریپ بوسه را بیاییم برایش. آها ، تازه یک بار جلویش با سر افتادیم زمین.داشتیم با زمستان و سفیدک هایش شوخی میکردیم که خوب از خجالتمان در آمد.

شما فرزانه ترینان چه مینامید آن چه شما را مایه ی کوشش و تکاپوست؟ خواست حقیقت ؟؟؟
ای گوه بباره به قبر هر چی فرزانست. ای گوه بباره به قبر هر کی که در انتظار حقیقت ِ. د آخه لامصبا من خسته شدم. من خسته شدم من خسته شدم من خسته شدم من خسته شدم من خسته شدم من خسته شدم. از همه چی خسته شدم.

این بود سه پاراگراف ما !!! قرار بود کسی را دعوت نکنیم ، اما دوست داریم یکی را که نمیدانیم چرا از عقایدش خوشمان می آید را دعوت کنیم : خود گزیننده


 

بیست و چهارم اسفند 1386
گاوی که سنتور میزد
 

اصلا برام قابل درک نیست که چرا باید یکی مثل داریوش مهرجویی یه چیزی مثل سنتوری بسازه !!! حالا جالب اینجاست که اعتقاد هم داره که چیز خوبی ساخته و اعتراض میکنه که چرا با فیلمش این کارا رو کردن. یکی سیمرغشو شوت میکنه ، یکی نامه مینویسه که این شد و اون شد.
دلیل این که یکی میاد و گاو میسازه ، هامون میسازه ، مهمان مامان میسازه و در آخر سنتوری میسازه چی میتونه باشه ؟؟؟ زبونم لال زبونم لال نکنه استاد چیز شده !!!

یکی دو تا از سکانس هایی که حال بهم زن بودن رو که یادم میاد رو اینجا میزارم و هیچ توضیحی هم نمیدم. اونایی که دیدن خودشون میفهمن و اونایی هم که ندیدن برن ببینن :

بیست و دوم اسفند 1386
مارکز باید بلرزه !!!
آن چیست که خاطرات دلبرکان غمگین من است ؟؟؟

۱) ناطورتشت
۲) کورت ونه گات
۳) روزی از روز های بهار علافی ...
۴) گزینه سئوال (!!!)

از این به بعد بگویید :
روسپیم ، روسپیکم ، روسپی ِ با نمکم ، تو شکستی دلکم و من مث ِ شاپرکم

یا بگویید :
روسپی آی روسپی ، خانه خرابم کرد ...

پ ِ ن ِ ( با فکی افتاده ) : به راستی کیست که بتواند نداند ؟؟؟ کلیک کنید

شانزدهم اسفند 1386
آی بازی بازی بازی !!!

خدا ما را حفظ کند که یهویی از طرف شصتاد نفر به یک دستگاه بازی دعوت شدیم. شانس سرخوش ما جه بازیی هم هست !!! ما گیج شده ایم. حال فکر میکنیم بهتر است که از هر سبکی که مورد علاقه ی مان است آهنگ مورد علاقه ی مان را اینجا بگذاریم که این هم بسیار مشکل است و ما اگر هفتصد آهنگ مورد علاقه ی مان نیز بر روی آنتن میرفت بازهم چندتایی بودند که نامشان برده نشده بود. شروع میکنیم :

 

Birth Of Venus Illegitima  از Therion

هر بشری برروی زمین میداند که ما روانیه تریون میباشیم. پس اینکه این آهنگ بهترین آهنگ ( از نظر من ) این بند است غلط است. به عنوان یک نماینده به آن بنگرید. قسمتی از شعر :

Aphrodite is rising from the shell.
A newly born to be see to expel from the paradise,
To drink from her well.

 

Lethe از Dark Tranquillity

این هم یه چیزی تو مایه های بالایی. شعرش را نمینویسیم زیرا ممکن است هنگ کنید !!!

 

Cielito Lindo از Paco De Lucia

یقین داشته باشید که این هم مثل بالایی ها. این شعر اصلا ندارد زیرا موسیقی بی کلام است و فلامنکو نام دارد

 

Concierto de aranjuz از Rodrigo

این یک اثر کلاسیک شاهکار است که باز هم نماینده ای است از این سبک که ما نوازش استاد De Lucia را بیشتر حال میکنیم تا بشنویم.

 

گرم و زنده بر شن های تابستان از فرهاد

متاسفانه نام اصلی این آهنگ را یادمان نمی آید و ما روانی فرهاد هستیم و این نیز یکی از صد شاهکار فرهاد است. شعر :

گرم و زنده بر شن های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت (2)

تا قاصد ملیون ها لبخند گردم ... تابستان مرا دربر خواهد گرفت ودریا دلش را خواهد گشود(2)

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت ......

ما او را می پرستیم....

 

پریا از سهیل نفیسی

سهیل نفیسی تنها کسیست که ما آن را لایق این میدانیم که نامش در کنار فرهاد در ذهنمان نقش بندد. البته هرگز اسطوره ای مانند فرهاد نخواهد شد. اما دوستش داریم. این آهنگ را با شعر جناب شاملو خوانده است بدین ترتیب :

یکی بود یکی نبود .... زیر گنبد کبود

لخت و بور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود

گیسشون قد کمون رنگ شوق

از کمون بلندترک از شبم مشکی ترک

...............

پریای نازنین چتونه زار میزنین ؟؟؟

توی این صحرای دور توی این تنگ غروب

نمیگین برف میاد نمیگین بارون میاد ؟؟؟

...............

دنیای ما هی هی هی

عقب آتیش لی لی لی

تو قلب شب که بدگله آتیش بازی چه خوشگله

آتیش آتیش چه خوبه حالام تنگ غروبه

 

---------------------------

لینک دانلود آلبوم ری را از سهیل نفیسی ، با حجم ۳۴ مگابایت

 

Song For The Unification از zbigniew Preisner

این موسیقی فیلم شاهکار آبی است که ما آهنگ اصلی آن را که موسیقی وحدت اروپا نام دارد را نسبت به بقیه بسیار دوست میداریم.

 

بله ... به من اشاره میکنند که وقتم تمومه و باید دهنمو ببندم. خیلی ممنون که بنده رو دعوت کردید. خدا خیرتون بده. ثوابش میمونه فقط براتون.
ما یادمان برفت دعوت نماییم از دوستانمان. این هم دعوت شدگان :

 

Opium  گندم  تک و توک  شب نامه  Density

 

در ضمن ما نمیدانیم کدامیک از دوستانی که دعوت کرده ایم قبلا دعوت شده اند یا خیر.

پانزدهم اسفند 1386
فمینیسم سنتی !!!

 

گفتم امشب درباره فیلمنامه ی فیلمم صحبت کنم که اتفاقی افتاد و مانع شد از این که درباره فیلمم صحبت کنم.

 

امشب در یک مراسمی حضور داشتیم که به مناسبت هشت مارس و روز جهانی زن برگزار شده بود البته پیشاپیش. حدود پنجاه نفری حاضر بودن در این مراسم که ما نیز یکی از اینها بودیم.

موزیسینی ابتدای برنامه و بعد از چند دقیقه صحبت کردن مجری برنامه شروع به موزیکسرایی کرد و نام سازش بود سه تار که ما تارهایش را ندیدیم متاسفانه با اینکه نزدیک ترین موجود زنده ( به غیر از گلدان شمعدانی ) به استاد و سه تارش بودیم. استاد برخاست و مجری دوباره دهان گشود و نالید از وضع زن در ایران و در جهان و آهنگی پلی شد که درش میگفت : ای زن ایرانی تا کی بدبختی و از این حرفا !!!  در همین حال ما ( به قول مجری برنامه ) قلم نوشت هایی را که بر روی دیوار چسبانده بودند را تماشا میکردیم که بر رویشان این چنین نوشته بودند :

سنگسار ، شکنجه تا مرگ است نه اعدام !!!

دختران در نه سالگی .... ( یه چیزی به معنای اینکه در نه سالگی میشود اعدامشان کرد !!! )

هشت مارس جوابی برای سیصدوشصت وپنج روز مردسالاری است !!!

در ایران اگر مردی همسرش را در بستر مردی دیگر ببیند میتواند زن را بکشد !!!

و ....

 

 

دوباره مجری دهان گشود  و باز شعرهایی که بر روی کاغذ آماده کرده بود خواند و دعوت کرد از خانم فرناز برای صحبت در باب مشکلات زن و یه چیزی تو این مایه ها که همه اش از روی کتابی به همین اسم خوانده میشد. یک چیزی در مایه های تاریخ که ادامه اش را بعد از سرودن اشعاری توسط مجری ، خانمی دیگر سرود با نام رژا ( وه که چه اسمی !!! )

باز مجری و باز موسیقی که سنتی بود این بار با آواز استاد حسینی که نمیدانیم که بود. باز مجری و باز موسیقی که این بار اهالی شمال خراسان بودند و دف به دست و تار به دست به سوی سن بیامدند و آوازه خوانشان صدایی خوب داشت که ما پسندیدیم. باز مجری که شعر میگفت و تبلیغ میکرد دعوت نمود از جناب سلمان شاملو تا بیاید و سخنرانی کند برایمان. سلمان خان بیامد و سخن گفت از کمپین و از هونا عبادی یا یه چیزی در این مایه ها و دوستانش که در بند بودند و در همین لحظه دختری زیبارو که پشت سرمان بنشسته بود ، چنان با دستانش بر هم کوفت که پرده گوشمان دریده شد ( باز خوبست مال گوشمان بود !!! )

خلاصه جناب سلمان خان تبلیغاتی نمود و به ما فهماند که کمپین  همانند قرصی مسکن است (!!!) و وقت را از دوست صمیمی ما که برنامه اش در آخر بود بگرفت و مجری نیز با متانت و وقار بفرمود که : تکنوازیی کوتاه داریم از آقای .... و با شما خداحافظی خواهیم کرد. دوستمان وقتی به روی سن آمد ، نصفی از حضار نبودند و نصفی دیگر یا سیگار میکشیدند یا درباره ی اجاره ی خانه هایشان با هم سخن میگفتند. دوستمان خیالی نبودش و شروع کرد به نوازش گیتارش و نواخت اووکیشن را از خوزه لوییز مرلین که ما عاشقش هستیم و بعد از آن نواخت آستریاس را که باز هم ما عاشقش هستیم. خلاصه آن چیزی که دوستمان اجرا کرد را هیچ کس نفهمید و چه خوب که نفهمیدند. و دوباره دهان باز کرد خانم مجری و از ما خواست تا همراه شویم با همراه شو یی از محسنی نامجو.

 

ما امشب فهمیدیم که هشت مارس یعنی چه و تبریک میگوییم به تمامی زنان بدبخت ایران و جهان که در این روز به هم گل میدهند و پیامک میکنند حق و حقوقشان را و  فردا صبحش از بستر همسرانشان برمیخیزند و میروند پی کارشان  تا سیصد و شصت و پنج روز بعد که دوباره پرچم هایشان را برافشانند و نفش قلم کنند اعتراضاتشان را !!!

 

پ ِ ن ِ : از دوست خوبم زوزه ی عزیز کمال تشکر را میدارم که دعوت نموده است ما را تا بازی کنیم. ما نیز تا فردا لیستمان را ارائه خواهیم نمود.

 

دوازدهم اسفند 1386
Dick Laurent Is Dead

My Lost Highway !!!

Dick Laurent Is Dead

Dick Laurent Is Dead

 

شاید این دوتا جمله ی بالا از لحاظ املایی به هم شبیه باشن ، اما از لحاظ مفهومی بسیار با هم فاصله دارن و متفاوتن. این دو جمله اولین و آخرین دیالوگ های یک فیلم هستن. فیلمی که بنده قصد نقد کردنش رو ندارم و فقط میخوام یه سری چیزهایی رو که دوست دارم رو دربارش بنویسم و این که از فیلم چه قدر فهمیدم ، بماند نزد خودم.

 

فیلمهای لینچ همیشه دارای یه سری شخصیتهای شبیه به هم هستن. با شکل و شمایل کریه و نه چندان خوب. اینها ماورایی و متافیزیک نیستن و دقیقا از ذهن شخصیتهای اصلی فیلمهای لینچ بیرون میزنن. بزرگراه گمشده هم از این قاعده مستثنی نیست. دیشب برای اولین بار بزرگراه گمشده رو دیدم و بیشتر از قبل مطمئن شدم که لینچ متفاوته. فیلمهای سوررئال و دارای فضاهای وهمی. که صد البته نمیشه گفت این فیلم یه فیلم فلسفی بود. حداقل من مخالفم با این که بگم بود.

نقش اول بزرگراه گمشده به طور کامل داستان رو تو دستش گرفته و هرجور که میخواد ما رو باخودش همراه میکنه. یه هنرمندی که برای همسرش زیاد خوشایند نیست و خودش هم این رو میدونه. یه همچین آدمی خوراکه اینه که ازش یه فیلم ساخته بشه و فقط لینچ کارگردانش باشه.

درباره ی اسم رنی که توی رویای فرد به آلیس تغییر کرده بود ، من فکر میکنم علت این نامگذاری ، داستان آلیس در سرزمین عجایب باشه که اینجا آلیس ما در سرزمین عجایب مردیه با نام فرد. البته بنده فقط فکر میکنم و به قول دوستم لینچ عمرا یه همچین منظوری داشته باشه !!! ( که البته دوستم با رفیقش جارموش این مشکل رو داره ).

لینچ علاقه ی نسبتا زیادی به موسیقی متال داره فکر میکنم. توی فیلمهاش آهنگهای رامشتاین و مرلین منسون موسیقی فیلم رو در دست دارن و البته خوب هم کارشون رو انجام دادن ( با اینکه بسیار مزخرفن ). لینچ یه فیلم مستند هم در سال 2003 درباره ی رامشتاین ساخته.

 

موسیقی تیتراژ فیلم خیلی زیبا بود. و بالاخره پایان فیلم که دقیقا مثل آغاز فیلم بود و فرد با ماشینش توی جاده میرونه. یه جور عمل آبزورد مثل سیزیف که پایانی نداره.

یازدهم اسفند 1386
هنر نزد مشهدیان است و بس
داشتم این فلیکر است، چیست ؟ هرچه هست را زیرورو میکردم که بدیدمی پروفایلی هنرین و وزین و نایاب. چند وقت پیش یه عکسی دیدم تو یه وبلاگی که ذخیره کردمش.خیلی به نظرم عکس خوبی اومد. امروز این عکس رو در پروفایل مورد نظر پیدا کردم و به این نتیجه رسیدم که این عکس رو صاحب پروفایل گرفته. خانم میترا میرشهیدی. در ضمن همشهری بنده هم هست . این هم همون عکسی که گفتم :

میترا میرشهیدی در فلیکر


پ ِ ن ِ : بر روی لینک میترا شهیدی در فلیکر کلیک کنید تا بقیه ی عکسها رو ببینید.

یازدهم اسفند 1386
تایید نمی کنم ... پس هستم
باکلاس شدیم رفت ، عمرا تو فکر امضا و این حرفا نباشین که سرم شلوغه. ای بابا ، دیگه ما کارمون درسته دیگه. به قول یره : مو ر ِ نمِشنِسی؟؟؟
وبلاگ ما را عطرآگین کردند خانمی دکتر !!! بله ... خانمی دکتر که به سایتشان سری بزدیم که سرمان بشکست. یه وبلاگ خیلی جالبی بود که لینک مطلبی از سایت خانم دکتر قصه ما توش بود و بنده هم که منحرف الذهن ، روش کلیک کردم و آب از دهنم راه افتاده بود تا ببینم قضیه چیه. حالا قضیه این بود که یه خانومی بارداری ، ببخشید یه خانم محجبه ای میره پیش خانم دکتر قصه ما و بهش میگه :
خانم دکتری ... کفش قرمزی ... چند روزیه صیغه شدم .. عاشق یه شیش تیغه شدم ... یه شب که سردِسرد بود .... چادر ننم سرم بود .... رفتم بپرسم حالشو .... جواب بدم سئوالشو ....
بله کوچولوهای خوبم ، این خانم محجبه میره خونه ی نامزد عزیزش و دخول میکنه به خونه.
سئوال میکرد.... جواب میخواست .... زیر چشمی هی نگاه میکرد.... اسم ننمو صدا میکرد ..... میگفت ننش کجایی .... پیش ما نمیایی ....
بله ، نامزد دختر قصه ما میخواست ببینه ننه ی دختره این طرفا هست یا نه ، یه وقت قاییم نشده باشه پشت بوته ها.
به من میگفت چه نازی ... میای با من به بازی؟ ... منم که بچه بودم ..... مینو رو میشناختم ( نکته انحرافی ). میخوای آبستنت کنم؟ .. زار و پشیمونت کنم؟ . ترسیدم و لرزیدم ...
بعد از خودم پرسیدم :
نکنه آبستنم کنه ... از خونه بیرونم کنه ...
بله بچه های خوبم ، نوگلای محبوبم نامزد بی ادب و بی تربیت قصه ما میخواست کارای چیز بکنه. البته دختر قصه از این فکر پلید و شوم نامزد خبردار شد و میخواست دربره.
تا اومدم که دربرم.... پرید اومد بوسم کرد ... زار و پشیمونم کرد.... میخندید و میرقصید .... میترسیدم و میلرزیدم ... ( حالا همه با هم ، دست دست !!! ). هر جوری بود دررفتم ... از اونجا دورتر رفتم.... .
دختر قصه ما از دست آقا گرگه ، ببخشید همون نامزدش ، در رفت و اومد پیش خانوم دکتر. 

برای تنوع سبک شعر رو به نو تغییر میدهیم :

آه ... ای قاصدکها.... آه ای خانوم دکتر
آن گه که شب
شوم و تازیانه به دست
بر من هجوم آورد و بر من تاخت
آن شب که خدایان میگریستند
آن شب من آبستن شدم چون گل
چون گلی در بهار
بوسید گلبرگی را ز تنم
آن مرد شیطان صفت عقل رمیده
گفتا که برو ای آبستنیده !!!

نوگلای قشنگم ، وقتی دختر خانوم قصه ما بعد از بوسیده شدن توسط نامزد شرورش به پیش خانوم دکتر اومد و داستان رو براش تعریف کرد ، خانوم دکتر ما فهمید که عجب اسکلایی پیدا میشنا !!! اما به روی خودش نیاورد و به مسئله بعد فلسفی سیاسی ( یک بعد جدید ) داد. اما نتونست تحمل کنه و این موضوع رو تو سایتش نوشت و مملکت هم مبحوط از عقل این دختر که چگونه کشف کرده که آبستن شده ، کامنت هایی سرازیر میکردند از جمله بنده ی قصه گو که شرح کامنتم بدین ترتیب بود :

بسی خر بدیدم در این سال سی .... عجب نمیدونم چی چی گاوزی

یه قسمتیش رو یادم نمیاد ، نه که فی البداهه بود و همچون گوهر ، من هم گفتم ارزش گوهر به اینه که آزاد و رها باشه. خلاصه بفرستادمی و بدیدمی پیامی از همان مرکز که با من سخن گفت از سانسور و قیچی و آلات فیلترمابانه. اندکی بعد بدیدم کامنتی در وبلاگم که بنده به همان افتخار میکنم و این پست زاده همان کامنت میباشد به شرح ذیل :

بله! طبع شعرت خوبه اما حیف که نمی شه کامنت ات رو "تائید" کرد

بنده در همینجا اعلام میکنم که ای دکتر ، ای که از کوچه ما میگذری ، نوکرتم بابا ، تو فقط بگذر ، تایید مایید پیش کش ، همان گذرت برایمان افتخاریست.

خلاصه اینجوریاست ...

پ ِ ن ِ : من چه قدر بچه دارم خودم نمیدونستما !!!

پ ِ ن ِ : دیشب میخواستم دیکشنری رو نگاه کنم که آیا "مبهوت ِ یا مبحوط" !!! که نگاه نکردم و گند زدم رفت !!!

دهم اسفند 1386
خودکشی دلایل بسیار دارد و روشن ترین دلایل به طور معمول موثرترین آنها نیستند. به ندرت با تکیه بر اندیشه خودکشی میکنند. آنچه موجب بحران می شود همواره مهار ناشدنی است. آلبر کامو

یه عمر با داشتن معیارهایی تصمیم میگیری که خودکشی کنی. آخرش هم این کار رو میکنی ، اما دلیلش اون معیارها نبودن.

پ ِ ن ِ : یک روز که باشم مست ....

پ ِ ن ِ دو : تا اطلاع ثانوی کینگ دیاموند تعطیل.

هشتم اسفند 1386
10- Cold As Ice
 

آهنگ دهم :

از این جا آهنگ های مورد علاقه ی من در این آلبوم شروع میشن. یعنی دارارارام !!! ( سمفونی شماره پنج بتهون ). دیگه در اینجا من ناامیدم و دنیا به پایان رسیده. حالا من شکست خوردم. البته هنوز یه سری چیزا رو نمیدونم. از جمله این که دختر چرا اینجاست و با من چه کار داره.

دانلود آهنگ دهم : Cold As Ice
دانلود شعر آهنگ دهم

 

سرد و خیس  ، من  روی تختم نشستم

 

سرد و سردتر

شمعها توی اتاقم میسوزن و یواش یواش نابود میشن

تاریک و تاریکتر

سایه ها روی دیوار میرقصن و بلندتر میشن

 

سرد مثل یخ ، این اتاق مثل یخ سرده و داره سردتر هم میشه

 

سردتر و سردتر

پوستم داره آبی میشه ، من دارم یخ میزنم

تاریکتر و تاریکتر

تاریکی به آرومی میخزه و به همه جا سرایت میکنه

سرد مثل یخ ، این اتاق مثل یخ سرده ، و من همچنان هستم ( زندم )

 

نفس هام آروم تر میشن (دارم یخ میزنم)، اما هنوز تابستونه

تاریکی در حال حرکت ِ

مثل اینکه سایه ها برای خودشون جون دارن

سایه ها برای خودشون جون دارن

 

سرد مثل یخ ، من مثل یخ سردم ، سرد مثل یخ ، خیلی سرد

 

سردتر و سردتر

ارواح توی اون اتاق منتظرن

تاریک و تاریکتر

تاریکی مثل یه در باز می مونه ... جاذبه ای داره که همه رو به سمت خودش می کشونه

 

سرد مثل یخ ، این اتاق مثل یخ سرده ، و من همچنان هستم ( زندم )

نفس هام آروم تر میشن (دارم یخ میزنم)، اما هنوز تابستونه

تاریکی در حال حرکت ِ

مثل اینکه سایه ها برای خودشون جون دارن

سایه ها برای خودشون جون دارن

 

سرد مثل یخ ،  من مثل یخ سردم ، سرد مثل یخ ، خیلی سرد

ااااووووه ، سرد مثل یخ ، اااااووووه ، خیلی سرد

9 از 10

هفتم اسفند 1386
منتقدان کافی شاپی

 جمع کنین کاسه کوزتونو بابا !!! چند هفتست وقتی همشهری جوان میخونم یاد سارتر میفتم !!! ( و البته یاد یه وبلاگ جالبی که لینکش خواهم کرد ) این خزعبلات رو من نمیدونم اینا از کجاشون میارن. یه جوری مینویسن که انگار تو آپارات بدنیا اومدن. من به این نمیگم سلیقه ، من به این میگم ساز مخالف زدن. استادان مسلم سینما برداشتن درباره حاشیه های جشنواره بیست و ششم مطلب رفتن. حاشیه یا نقد؟ خوب این که بهزادی (کارگردان تنها دوبار زندگی میکنیم ) برای گیج کردن تماشاگر از شکست زمانی که تکنیکی قدیمی است و فایده ای برای این فیلم نداشته است ( به قول نویسنده فهیم مطلب ) و یا اینکه این شکست های بی منطق تاثیر داستان را گرفته است ( باز هم به قول نویسنده فهیم مطلب)، چه ربطی به حاشیه و بانمک بودن جشنواره داره؟ اصلا شما نابغه این ، نابغه !!! باید نقدای شما رو نقد کرد. 

میشینین یه سری چرت و پرت ( دقیقا منظورم حرف مفته ) مینویسین و بعد زیرش اسمتون رو اینجوری مینویسین : ایکس.ایکس !!! خوب این یعنی چی؟؟؟ امیر قادری که نمیتونه باشه !!! البته باور کنید هیچکی نفهمید ف.م  یعنی فاطمه عبدلی ، س.ج یعنی سعید جعفریان ، ع.ب یعنی علی به پژوه و ک.م یعنی کاوه مظاهری . به جان خودم.

حالم از این عقاید پلشتتون بهم میخوره.

در ضمن امشب چه قدر کیشلوفسکی دوست به پستمان خورد !!! 

 

 

ششم اسفند 1386
Holy TOILET
 

یه سری سئوالات فلسفی و عمقناک ذهنم رو قلقلک میدن یه چند وقتیه!!! جوابی هم پیدا نمیکنم واسشون. البته فکر میکنم بهشون ها ، بهشون فکر میکنم. اما هیچ دلیلی پیدا نمیکنم که بتونه پاسخگوی این ذهن فعال و درگیرم باشه.

یکی از این سئوالات هم اینه که : چرا ، واقعا چرا ؟؟؟ چرا ما ایرانیها رو با فرهنگ غنی و پرمحتوا و پرمایه مون میشناسن؟ چرا ما به مهمون نوازی توی دنیا مشهوریم ؟؟؟ به راستی چرا ما ایرانیها رو با مستراح های متفاوتمون نمیشناسن؟ [مستراح یا همان محل استراحت یا همان دستشویی یا همان توالت یا همان WC ] چرا یک خارجی واسه دستشویی هامون به ایران نمیاد؟ چرا ما به داشتن توالت های متفاوت معروف نیستیم؟ خیلی مسئله ی مهمیه ها.  روز 19 نوامبر ( من چه سبزم آن روز ) رو روز توالت نامیدن و هر ساله در این روز عده ای از مسئولین فاضلاب و طراح های توالت و توالت شوی ها و اینا همه جمع میشن در کنفرانسی و درباره ی یافته های خودشون درباره این مسئله مهم صحبت میکنن. متدهای جدید توالت شویی ، توالت های راحت ، توالت های فوری و .... .
این که میگم چرا ما رو با توالت های متفاوتمون نمیشناسن خیلی بده و ما باید از این مسئله استفاده بهینه ببریم و بتونیم در صنعت جهانگردی قدمی برداریم و جذب جهانگرد کنیم. مثلا چرا  توی ایتالیا یکی به رفیقش نمیگه : ایرانو سیوره توالتو د ِ تیوا ؟ ( دیدی تبلیغ توالت ایرانی رو تو تلویزیون ؟ ) ، و دوستش بگه : نو نو ، کیجاسته ایرانو سی مو ؟ ( ایران کجاست که برم ببینمش؟ ) ؟؟؟ این خودش یه جور جذب جهانگرده !!! حالا اینا همه یه طرف و طرف دیگر این ذهن پویا و همیشه درگیر علم و دانش ایرانی ، که تونسته معضلات زیادی رو از جلوی روی شما و هر کسی برداره و نور رو به چشمهاتون برگردونه. همینطور که در این لینک میبینید یه دانشمند ایرانی توالت همراه اختراع کرده !!! این خودش یعنی کسب درآمد جهانی . ما میتونیم از این دستگاه خارق العاده ( بازهم ) در صنعت جهانگردی استفاده کنیم. به طور مثال ما میتونیم جلوی درب ورودی تخت جمشید یا هرجای دیگه ، مامورینی رو بزاریم که به جهانگردهای محترم نفری یکی از اینا بدن و بگن : Welcome To Iran , TOILET Country ، بله چه اشکالی داره؟ حالا شما فکر کن طرف هنگ کرده که این چیه ؟ بمبه ؟ اسیدپاشه؟ و با خوندن بروشور مربوطه میفهمه که بله ، این توالت همراهه و با چهره ای شادان و خندان و خرسند به تخت جمشید نگاه میکنه و به حالت تایید سرش رو تکون میده که ایول ، ایول ، خیلی خوشحالم که به این جا اومدم و فکر میکنم آسایش رو احساس میکنم. حالا طرف برمیگرده کشورش و اقوام و دوستان میان تا عکساش و خاطرات سفر به ایرانش رو ببینن و بشنون و مواجه میشن با شاهکار ایرانی که روی دیوار خونه ی آقای جهانگرد چسبیده به دیوار و با گفتن کلماتی از قبیل : واااااااااو ، اوووووووه ، آآآآآآآآآآآآه ، ااااااااااوه ، از جهانگرد میپرسن که این چیه و اونهم یه سری تکون میده و جواب میده که این نتیجه ی تفکر و تعقل ایرانیه و توضیحات مربوطه رو اعلام میکنه به دوستانش و دوستان این جهانگرد محترم تصمیم میگیرن که به ایران ، این کشور هنر و فرهنگ سفر کنن و اینجوری میشه که چرخه ی صنعت جهانگردی میچرخه و ما هم به جهانیان نشون دادیم که کم نمیاریم و آمار جهانگردامون رو به آسمونه و عمرا کسی بیاد این طرفا و از بی توالتی بمیره. [ حالا این که یه شروری بزنه نصفه نیمشون کنه از وسط یه بحث دیگست ]
خلاصه من فکر میکنم باید رو این مبحث کمی بسیار تعقل کرد و به نتایجی موفقیت آمیز رسید که مایه ی افتخار کشورمون باشه !!!

ششم اسفند 1386
9- The Floating Head
 

آهنگ نهم :

این آهنگ یه چیزی تو مایه های کابوسه ، که اینجانب دارم می بینم و ترس برم داشته و یه قسمت از این لیریک به همراه موسیقی و صدای محسور کننده ی کینگ من رو دربرگرفته و داره تو چشام نگاه میکنه که بنده این لیریک رو با رنگ نارنجی رنگ آمیزی کردم !!!

دانلود آهنگ نهم The Floating Head
دانلود شعر آهنگ نهم به زبان اصلی

من توی تالار ورودی هستم بر روی زمین ، من نمیتونم تاریکی رو بیشتر از این متوقف کنم

اوه ، نور شمع  ها همه جا هستن

من سعی میکنم تاریکی رو از اینجا بیرون کنم

توی ذهنم کابوس هایی واقعی به راه افتادن

اوه ، توی ذهن من ، من نمیتونم اتفاقی که می افته رو کنترل کنم

 

من در طبقه ی دوم هستم ،  من نمیتونم تاریکی رو بیشتر از این متوقف کنم

هنوز نور شمع ها همه جا هستن

من سعی میکنم نترسم

 

توی ذهنم کابوس هایی واقعی به راه افتادن

اوه ، توی ذهن من ، من نمیتونم اتفاقی که می افته رو کنترل کنم

 

چه چیزی واقعیه ؟

تصاویری که در خون بودند ، اونها هنوز توی ذهنم هستن

چه جوری میتونم همه ی اون چیزایی رو که امشب دیدم رو باور کنم؟

وقتی که یک آدم بدون سر از بیرون به من نگاه میکنه !

 

آدم بدون سر داره ناپدید میشه ، من میرم یکم آب به صورتم بزنم

به سوی  آینه روی دیوار  برمی گردم

چاه کوچک دستشویی داره میریزه ، آب خیلی سرده

 

توی ذهنم کابوس هایی واقعی به راه افتادن

اوه ، توی ذهن من ، من نمیتونم اتفاقی که می افته رو کنترل کنم

 

چه چیزی واقعیه؟

پشت سرم چهره ی چروکیده یک زنه ، که بی جونه

هیچ کس ، فقط یه سر ِ ، دستای قویی دور گردنم ِ

نیرویی من رو میبره زیر آب ، دارم غرق میشم

آه ، آه ، آه  ، من میخوام نفس بکشم

آه ، آه ، آه  ، من میخوام رها بشم

 

توی ذهنم کابوس هایی واقعی به راه افتادن

اوه ، توی ذهن من ، من نمیتونم اتفاقی که می افته رو کنترل کنم

 

چه چیزی واقعیه ؟

۸ از ۱۰

یکم اسفند 1386
8- Give Me Your Soul
آهنگ هشتم :

وقتی آهنگ شروع میشه ، من گیجم و به هوش نیستم ، واسه همین میپرسم که کجام و .. و ادامه میده با تعریف داستان و خاطره ای که به ما میگه موضوع چی بوده و این دختر چه اتفاقی براش افتاده و به قولی نقطه عطف دوم ماجرا در این آهنگ معلوم میشه. لیریک خشنی داره این آهنگ ( یوهاهاهاها!!! )

دانلود آهنگ هشتم : Give Me Your Soul
دانلود شعر آهنگ هشتم به زبان اصلی

روحت رو به من بده ، روحت رو به من بده برای مرگ

فکر کنم این دختر کوچولو رو میشناسم ، تعجب میکنم ! اون رو قبلا کجا دیدم؟

در پایین سرداب ، من یک دختر کوچولو رو دیدم که با یه پسر بچه بازی میکرد

اونها خوشحال بودن

 

پدر داره میاد ، اون خیلی عصبیه

جیغ میکشه و نعره میزنه ، اون خیلی جالب نیست ( به نظر آروم نمیاد)

سرد ِ مثل یخ ، توی دستش یه تبر ِ

اوه نه ، نگاش کن ، اون داره دیوونه میشه

تصاویری از خون ، تصاویری از خون

تبر رو زد توی سرش

تصاویری از خون ، تصاویری از خون

اوه ، پسر کوچولو مرده

 

روحت رو به من بده ، روحت رو به من بده برای مرگ

این باید یه خواب باشه ، باید یک رویا باشه از گذشته ( اتفاقی که قبلا افتاده یا تو خواب دیده )

روحت رو به من بده ، روحت رو به من بده برای مرگ

سیزده قاضی روی صندلی قضاوت نشستن

پسر کوچولو داره جیغ میزنه

پسر کوچولو : نه ، این یه اشتباه  ِ

تو خودکشی کردی ، قاضی ها اینو گفتن ، تو به پایین میری

نو به پایین میری ، به جهنم

 

روحت رو به من بده ، روحت رو به من بده برای مرگ

روحت رو به من بده ، روحت رو به من بده برای مرگ

این باید یه خواب باشه ، باید یک رویا باشه از گذشته ( اتفاقی که قبلا افتاده یا تو خواب دیده )

روحت رو به من بده ، روحت رو به من بده برای مرگ

 

فکر کنم این دختر کوچولو رو میشناسم ، تعجب میکنم ! اون رو قبلا کجا دیدم؟

در پایین سرداب ، من یک دختر کوچولو رو دیدم ؛ دختر کوچولویی رو دیدم که لباسی از خون پوشیده بود

و خون ( روی لباسش ) مال خودش نیست

 

نگاش کنین ، اون دوباره دیوونه شده

تصاویری از خون ، تصاویری از خون

دستای پدر دور گردنش ِ ( گردن دختر )

تصاویری از خون ، دختر کوچولو مرده

و پدر یک سوراخ روی سرش ایجاد کرده

امتیاز : 8.5 از 10